|
. |
|
احمد پوری مترجم خوبی است. این را خوانندگان آثارش می گویند و مترجمان بی غرض هم . اما من بر این ام که او بیشتر یک شاعر است و نویسنده و شاعر بودنش را حتی داستان های کوتا هش گواهی می دهد. خب ، پس یکی هم باید به این پرسش جواب بدهد که چرا احمد پوری شاعر،نویسنده و مترجم ،بیشتر به عنوان مترجم مطرح است تا آن دو تا ی دیگر و من با اجازه بزرگتر ها،به این پرسش پاسخ می دهم ، پوری اصلا مطرح بودن را خوش نمی دارد . او زندگی اش را میکند ، مینویسد و ترجمه میکند و عنوان ها را شاید کثرت کا رها یا بروز بیشتر آنها تعیین میکنند اما در نهایت قضاوت با « تاریخ مردمانه» است به هر حال آنچه می خوانید گفتگویی است . با احمد پوری درباره ترجمه. آقای پوری گفت و گو را با سوالی تکراری آغاز میکنم .تا چه اندازه به وفاداری در ترجمه اعتقاد دارید ؟ اگر واژه وفاداری را نشکافیم و منظور از آن را روشن نکنیم ،ضاهرا به خاطر تقدس این کلمه کسی نخواهد گفت که اعتقاد به بی وفایی در ترجمه دارد!اما واقعیت این است که تلقی از وفاداری یکسان نبوده است.ترجمه مقوله ای است که مستقیما با زبان سر و کار دارد و تحول در شناخت ساز و کار زبان و روشن شدن پاره ای از ابهامات در زبان به لطف زبان شناسی جدید ،طبیعتا مقوله ترجمه را هم متحول کرده است و بسیاری از تلقی های گذشته را کمرنگ کرده . وقتی صحبت از وفاداری در ترجمه میشود بلافاصله ترجمه دقیق واژه به واژه و جمله به جمله به ذهن میآید .این نظر بسیار قدیمی است و اغلب مراد از ترجمه دقیق را همین دانسته اند . اما تحولات در زبان شناسی به ویژه پس از « فردینان دو سوسور» برداشت های ما را از زبان و کار کرد آن متحول کرد. یکی از مهم ترین مباحثی که در زبان شناسی جدی مطرح شده است گفتمان یا discourse است. این بحث اعتقاد درد که در انتقال پیام از گوینده به مخاطب ساختار ظاهری زبان تنها بخشی از پیام را میرساند . بقیه پیام با چندید هاله نامرئی که پیرامون واژه ها و عبارات را گرفته است منتقل میشود . بنا براین تکیه بر زبان به عنوان تنها عامل انتقال پیام نمی تواند راه ه جایی ببرد. امکان دارد موضوع را کمی بیشتر بشکافید ؟ اگر شد با چند مثال... حتما. واژه هایی که در نظم ساختاری ویژه ای کنار هم مینشیند تا پیامی را برسانند نیاز به ابزار دیگری دارند تا پیام کامل شود.این ابزار میتواند تاریخ و فرهنگ مشترک گوینده و مخاطب ،محیط زیستس مشترک و تجربیات مشترک باشد تا گوینده بتواند با کمترین واژه پیام خود را منتقل کند . مثالی بزنم:در یکی از خیابان های تهران دو راننده تاکسی که همدیگر را نمی شنا سند پشت چراغ قرمر توقف کرده اند . لحظه ای نگاهی به همدیگر می اندازند و یکی از آنها باب یک گفت و گوی کوتاه را باز میکند : - ما به التفاوت ها هم که مالید! - قرار بود به جاش کوپن بدن. - فعلا که حرفه. چراغ سبز میشود و آن ها با اشاره سر به نشانه خداحافظی راهشان را میکشند و می روند . خوب اگر یک نفر اهل تهرانن نباشد ، در جریان وضعیت قیمت بنزین آزاد و بنزین با سوبسید دولتی برای وسائط نقلیه نباشد و از مکانیسم کوپن هم خبر نداشته باشد هر چند که فارسی را خیلی خوب هم بداند و حتی واژه های کوچه و بازاری«مالید» و«حرفه» را هم خوب بفهمد پیام این گفتگو را نمی تواند دریابد . البته زبان همیشه به این ایجاز عمل نمیکند اما در هر شرایطی گوینده بسیاری از اضافات و اطلا عات غیر لازم را با تکیه بر همکاری مخاطب حذف میکند . مثلا کمتر کسی که فارسی میداند در فهم جمله «برف امسال تهران در سی سال اخیر بی سابقه بود» شک خواهد کرد ،هر چند که در این جمله بسیار واضح به جای «برفی که امسال در تهران باریده است» فقط از سه واژه استفاده شده است . بنا براین میبینید که با این مباحث تکیه ترجمه فقط به واحد جمله و غافل بودن آ« از کلیت پیام چندان منطقی به نظر نمی رسد و اطلاق وفاداری به آن زیاد شایسته نیست. اگر واحد جمله در نظر گرفته نشود مرز واحد بزرگتر کجا خواهد بود ،پاراگراف صفحه،کل متن...؟ اصلا لزومی ندارد دنبال واحد باشیم. يكي از كساني كه شايد در اين زمينه بيشتر از ديگران به او ارجاع مي شود . «يوچين نايدا»ي آمريكايي است.او جزو اولين كساني بود كه توجه به discourse در ترجمه را مطرح كرد. از نظر او ترجمه مي تواند از نوع رسمي formal و يا پويا dynamic باشد. در ترجمه رسمي مترجم تمام كوشش خود را براي برگرداندن دقيق واژه ها و جمله ها به كار مي برد و كاري ندارد كه بر سر پيام اصلي چه آمده است. در ترجمه پويا اين پيام است كه اصل قرار مي گيرد و مترجم تمام تلاش خود را براي انتقال آن به كار مي اندازد. نايدا براي ترجمه پويا اعتقاد به تعديل در زبان دارد. او مترجم را مجاز مي داند كه براي انتقال پيام اگر لازم دانست چيزي به متن اصلي اضافه و يا چيزي از آن كم كند. من شخصا با ترجمه پويا موافق هستم و معتقدم قصد مترجم اصلي بايد رساندن پيام باشد و نبايد نگران تك تك واژه ها و يا ساختار خاصي باشد. پس شما به نوعي اعتقاد به ترجمه آزاد داريد. نه. ترجمه پويا، نه آزاد. اتفاقا در آغاز طرح مباحث ترجمه پويا و رسمي از سوي نايدا عده اي او را متهم به طرفداري از ترجمه آزاد و بي مسئوليت كردند. هرچند مرز بين ترجمه پويا و آزاد بسيار دقيق نيست اما در ترجمه پويا مترجم به محض اينكه پيام اصلي را مشخص كرد با نزديك ترين واژه ها و عبارات ممكن به زبان مبدا در انتقال آن مي كوشد. اما در ترجمه آزاد مترجم آنچه را كه از پيام متن برداشت كرده است بدون توجه به ابزار بياني آن در زبان مبدا به زبان مقصد منتقل مي كند و در واقع آن را روايت مي كند. گاه اين روايت چنان از زبان مبدا فاصله مي گيرد كه حاصل كار دو متن متفاوت از آب در مي آيد. براي نمونه مي توان در زمينه نثر به ترجمه هاي ذبيح الله منصوري و در شعر به ترجمه فيتنر جرالد از رباعيات خيام و ترجمه هايي كه اخيرا از مولوي در آمريكا شده است اشاره كرد. بنابر اين منظور من از ترجمه پويا در واقع ترجمه اي است كه بسيار وفادار است چون سعي در انتقال پيام اصلي با نزديك ترين و هم سنگ ترين عبارات و واژه ها دارد. اين در شعر هم صادق است؟ عرصه شعر فرق مي كند. اين بحث در مورد شعر پيچيده تر مي شود چرا كه پيام در شعر از جنس پيام در نثر نيست. اصولا پيام اصلي شعر چندان اهمييتي ندارد. مثلا شعرهاي عاشقانه همه يك پيام دارند. در آنها عاشق مي خواهد درجه عشقش را به معشوق ابراز كرده و از تاب و تب خود كه از شعر برخواسته سخن بگويد. در واقع همان «يك قصه» معروف را به صورت «نامكرر» بيان كند. بنابر اين آن چه كه مخاطب در شعر انتظار دارد و از آن لذت هنري مي بردهمنشيني واژه ها در ساختارهايي متفاوت با هنجارهاي نثر، بهره گيري از ظرفبت هاي پنهان واژه ها، استفاده از موسيقي و صنايع كلامي است. شايد به اين دليل است كه جنجال بر سر ترجمه پذيري شعر هميشه داغ تر از نثر بوده است. بالاخره تكليف ترجمه پذيري شعر روشن است يا نه؟ اين تكليف را تعداد بسيار كتابهاي ترجمه شعر در زبان هاي گوناگون روشن كرده است. در اينكه بسياري از شعرها ترجمه پذيرند شكي نيست، اما در اين هم نمي توان شك كرد كه موانع ترجمه شعر گاه چنان زياد است كه به جرئت ميتوانم بسياري از اشعار نغز جهان پشت اين موانع گير كرده و راه به فرهنگ ها و زبانهاي ديگر پيدا نكرده اند. چرا؟ عرض كردم به علت وجود سدهاي ترجمه ناپذيري. مي توانيد به اين موانع اشاره كنيد؟ نمي دانم در اين گفت و گو تا چه اندازه مي شود چنين فرصتي داشت. اما از همان واژه شما بهره مي گيرم و به چند مورد «اشاره» مي كنم. يكي از موانع عبور شعر به زبان ديگر بازي هاي زباني است و بهره گيري از ظرفيت هاي ويژه واژه است. مثلا راجر مكاف يك شعر يك بيتي دارد كه: I live in the Capital / and it's a Punishment در اينجا از ئاژه تركيبي Capital Punishment كه معني اعدام ميدهد از يك سو و تك تك اين واژه كه معني پايتخت و مجازات مي دهد از سوي ديگر استفاده ظريف و ابهامي شده است. مترجم اگر بخواهد آن را واژه به واژه و با به اصطلاح وفاداري به متن اصلي برگرداند چيزي ميشود مثل: من در پايتخت زندگي ميكنم / كه اين خود جوري مجازات است من حتي در اين ترجمه واژه به واژه هم دلم نيامد كلمه «خود جوري» را اضافه نكنم چون ديگر خيلي بي معني مي شد. با اين حال ترجمه بالا اصلا ظرافت و پيام اصلي «مكاف» را نمي رساند. نمي شود شعر را به همان صورت ترجمه كرد و بعد توضيح داد. مثل همين توضيحي كه اينجا داديد؟ چرا بايد اين كار را بكنم؟ اين به نوعي نقض غرض است. خواننده نگون بختي كه مي خواهد يك بيت شعر بخواند و احتمالا از آن لذت ببرد چرا بايد يك صفحه توضيح درباره آن بخواند؟تازه حتي اگر اين كار را كرد چه اتفاقي مي افتد؟ مگر مراد از خواندن شعر لذت بردن از زيبايي آن نيست؟ من مطمئن هستم كه خواننده نتوانسته است حتي با آن توضيحات به اندازه يك انگليسي زبان از آن لذت ببرد. اصولا من در ترجمه شعر اعتقادي به توضيح و پانويس ندارم. اگر شعري توضيح مي طلبد بايد از خير ترجمه آن گذشت. مگر اين كه آن شعر براي جزوه اي آموزشي و بحث نظري ترجمه شود. خواننده بايد شعر را لاجرعه سر بكشد و از آن لذت ببرد. مثال اين بازي هاي زباني يا استفاده از صنايع شعري در هر زباني است و در اشعار زبان فارسي به ويژه در شعر كلاسيك مان مي شود نمونه هاي بسيار زيادي را ارائه كرد. مثلا حافظ مي گويد: غلام مردم چشمم كه با سياه دلي / هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم . سياه دلي كه مي تواند به بيرحمي هم ترجمه شود، سياهي مردمك چشم يا غلام كه در آن زمان معمولا از سياه پوستان بودخ همه اينها فقط با تكيه به چند معني بودن اين واژه هاست كه چنين مفهوم رندانه و زيبايي را با ابن فشردگي ساخته است. چه طور مي شود چنين بيتي را ترجمه كرد؟ آقاي پوري شما از طرفي اعتقاد داريد كه پيام شعر چندان اهمييت ندارد و اين شگردهاي بيان و انتقال پيام است است كه به شعر جلوه و زيبايي مي بخشد و از طرف ديگر هم اعتقاد داريد كه اين شگردها قابل ترجمه نيست... بسياري از شگردها قابل ترجمه اند. مثلا وقتي از استعاره ، تشبيه، آشنايي زدايي كه در چارچوب يك فرهنگ خاص نيستند استفاده شود، شعر به راحتي در قالب يك زبان ديگر مي نشيند و لذت بخش است. بگذاريد در اين مورد هم مثالي بزنم از حافظ، بيت معروف: شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل / كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها . هيچ مانع و رادعي براي ترجمه ندارد و مي تواند به زيبايي در زباني ديگر بنشيند. اصولا هر شاعري يك سري شعرهاي قابل ترجمه دارد و تعدادي هم غير قابل ترجمه. اين مترجم است كه بايد فرق بين اين دو را تشخيص بدهد. برخي از شاعران اشعار قابل ترجمه بيشتري دارند و برخي كمتر. مثلا از معاصران خودمان شعر سهراب سپهري بيشتر تن به ترجمه ميدهد نا شعر شاملو. پس شما توصيه مي كنيد كه مترجم اول بايد دانش نظري ترجمه را ياد بگيرد و بعد دست به ترجمه بزند؟ من در جايگاهي نيستم كه توصيه به كسي بكنم. اما اگر مترجمي دانش نظري ترجمه را هم در كنار كار عملي ترجمه داشته باشد مسلما كارش بهتر خواهد بود. اما بگذاريد حرف دلم را بزنم.ترجمه ادبي بيشتر ذوق است و اين ذوق مثل هر ذوق هنري ديگر با ترجمه متولد ميشود. حالال پرورش اين ذوق است كه اهمييت دارد. گاه اين پرورش تنها از طريق كار عملي و آزمايش و خلا انجام ميگيرد و گاه از راه تلفيق آن با آموختن دانش نظري. در تاريخ ترجمه كشورمان چهره هايي مانند محمد قاضي داشتيم كه هرگز در پي تئوري ترجمه نبود اما نمونه هاي ترجمه اش نشان ميدهد كه او بيشتر اگر و بايدهاي تئوري ترجمه را به صورت نهان در كارش دارد و ترجمه هايش مي تواند نمونه هاي بسيار خوبي به شمار رود. آقاي پوري پيش از پايان اين گفت و گو مي توانم خواهشي از شما بكنم؟ بفرماييد. امكان دارد دو سه شعر از ترجمه هايي كه كرده ايد و خودتان آن ها را بيشتر مي پسنديد براي درج در همين شماره بدهيد؟ امكان كه حتما دارد. بسيار از شما ممنونم كه در اين گفت و گو شركت كرديد. من هم از شما سپاسگزارم.
گاه چون ماري در دل مي خزد و زهر خود را آرام در آن مي ريزد، گاه يك روز تمام چون كبوتري بر هره پنجره ات كز مي كند و خرده نان مي چيند. گاه از درون گلي خواب آلود بيرون مي جهد و چون يخ نمي بر گلبرگ آن مي درخشد، و گاه حيله گرانه تو را از هر آنچه شاد است و آرام دور مي كند. گاه در آرشه ويولوني مي نشيند و در نغمه غمگين آن هق هق مي كند و گاه زماني كه حتي نمي خواهي باورش كني در لبخند يك نفر جا خوش مي كند (از مجموعه «خاطره اي در درونم است» نشر چشمه)
رابينسون - اورهان ولي مادر بزرگم از آن لحظه گرامي ترين دوستم شد كه كوشيديم رابينسون كروزه را از آن جزيره متروك نجات دهيم و بر شور بختي گاليور در سرزمين لي لي پوت ها گريه كنيم. (از مجموعه «تو خواب عشق مي بيني، من خواب استخوان» نشر آهنگ ديگر)
از ميان راه - پير روردي بر كناره بام ابري مي رقصد سه قطره آب آويزان از ناودان سه ستاره سه الماس و چشمان درخشان تو، خيره. آفتاب پشت پنجره، ظهر. (از مجموعه «آخر اما دل يكي است» نشر باغ نو)
خواب - ميچيو مادو شب كه مي شود دو پنجره روي صورتم آرام آرام كركره هايشان را مي كشند پايين. دو پنجره كوچك همه موجوداتي هم كه در آسمان در دريا روي زمين، زندگي ميكنند خيلي آرام كركره هايشان را مي كشند پايين نا نگذارند حتي يك خواب قاطي خواب هاي ديگر شود. (از مجموعه «خواب پروانه ها» نشر سالي)
|
|
|
|