|
. |
|
مطمئنا وقتی مترجم داشته مقدمه کتابش را می نوشته به این فکر نبوده است که دارد تند میرود وگرنه هیچ وقت به این راحتی حکم صادر نمی کرد و جماعتی را نمیکوبید که خود هیچ جنگ افزاری –که همان خلاقیت است- را برای مقابله یا ندارد یا اگر دارد فکر می کند حالا وقت رو کردن آن نیست. در باره اثری تازه از یغما گلرویی میگویم با نام «تمام کودکان جهان شاعرند» که در سال جاری توسط نشر دارینوش منتشر شده است. این کتاب شامل ترجمه ای از شعر شاعرانی نظیر ناظم حکمت ، فدریکو گارسیا لورکا ، شیمبورسکا و غیره است. مترجم در این کتاب سعی داشته است که تمام شعر های این شاعران را به «لهجه مشترک برساند» چنان که گویی یک نفر تمام شعر ها را سروده باشد. از این رو در بخشی از مقدمه که «شعر کلید جهان است» نام دارد می خوانیم اصل اول در ترجمه ای که پیش رو دارید رساندن شعر های این هفت شاعر به لهجه ای مشترک بود آنچنان که گویی یک نفر تمام شعر ها را سروده باشد! شاید برای مثال الوار یا شیمبروسکا شعری به زبان محاوره نداشته باشند اما تعدادی از شعر هایشان به این صورت ترجمه شده است. خوب این از این. یعنی در همان چند خط نخست خواننده که یا کتاب را خریده است و یا قصد آن را دارد، باید بفهمد که با ترجمه ای سر و کار دارد که مترجم آن بفهمی نفهمی در قید قاعده و قانون ترجمه – اگر آشنا باشد- نیست. اما خوشبختانه او راحت نمینشیند و فورا در سطر بعد می افزاید: می شد این ترجمه را یک ترجمه آزاد نامید و از زیر بار تمام پرسش ها شانه خالی کرد گرچه جامعه مضحک شعر امروز ما اصولا پرسش را از یاد برده است! این هم ضربه دوم بر پیکره اعتماد خواننده! اصولا کسی که جوان است و دست به ترجمه – با خوش بینی گفتم ترجمه – آثار کسانی میزند که جزء بهترین شعر های جهان هست، وقتی چنین یک تنه به جنگ جامعه شعر امروز میرود و آنان را مضحک می خواند –بی آنکه حداقل بگوید دور از جان خودم که شاعرم – باید به تدبیرش شک کرد؛ با توجه به این که سند سخنانش هم آثارش باشد. گرچه عمر این شک هم طولانی نیست و با کمی فراتر نگریستن و خواندن اشعار متن به این یقین بدل میشود که اگر خواننده ای کمی به اهل جامعه شعر امروز علاقمند باشد و شعر هایی که سروده و ترجمه شده را خوانده باشد ، با دیدن خطی چند میتواند دریابد که ایشان سخت به این جامعه که مضحک – با عرض معذرت از استادان – خطابشان کرده است ، نیازمند است. دلیل این مدعا هم شعر هایی است که اغلب در این کتاب با کمترین دستکازی از دفتر شاعرانی آورده شده است که قبلا توسط مترجمانی ترجمه شده است قاعده بر این بوده است که وقتی خواننده می خواهد اثری از ترجمه شعر کسانی را بخواند که قبلا توسط دیگران ترجمه شده است به این یقین و اطمینان کتاب را آغاز کند که کاری متفاوت از آنچه تا به حال خوانده است را خواهد خواند. اما متاسفانه این در مورئ کسی که کتاب «تمام کودکان...» را میخواهد بخواند صدق نمیکند و به او باید بگوییم اگر می خواهی این کتاب را به امید ترجمه ای جدید بخری، دست نگه دار! اول مقدمه و و بعد چهار شعر از ناظم حکمت یا شیمبروسکا یا نزار قبانی را بخوان ، میبینی شعر ها چقدر آشناست! بن مایه شعر ها که نه ، واژگان آن هم آشنا نیستند! مگر نه آنکه عین این سطر را در ترجمه شعر ناظم در کتاب «آخرین شعر ها» با ترجمه رضا سیدحسینی و جلال خسروشاهی در سال هفتاد و یک خوانده ای؟ پس نیست وقتی قلم در دست میگیریم بیایییم و عده ای را متهم کنیم بی آن که خود کار شایسته ای کرده باشیم . چنان که در مقدمه کتاب «تمام کودکان...» می خوانیم: جامعه ای که در آن تعدادی بدل به تابلو هایی شده اند که در مقابل هر اتفاقی تنها به سر تکان دادنی فیلسوفانه بسنده میکنند و غافل از این که سکوت تنها نشان فرزانگی نیست و گاهی به لال بودن تعبیر میشود! مترجم اهالی این جامعه را«ماموت هایی » می خواند که یا«به غلطگیری شعر شاعران نو پا مشغولند» و یا «به رسم ده های دور گوشه نشین کافه های بی عربده این روزگارند » و یا«معلم کلاسهای مضحک آموزش شعر »!!! با خودم میگویم یاللعجب!! این کیست که چنین حرف های داغی را در سینه نهان کرده بود تا روزی برسد و کتا بی چاپ کند و در آن اینچنین از ته دل فریاد بکشد .اما باز اینجا هم راه دلسوزی بر مترجم بسته میشود چرا که در می یابیم روشش چیزی فراتر از بد و بیراه نثار کردن به شاعران امروز است؛وقتی خواننده متن اشعار را میخواند و میبیند که اگر همین پیش کسوتان نبودند چه بسا این کتاب هیچ گاه متولد نمی شد . همه شعر دوستان خوب میدانند که «آخرین شعر ها » و «تو را دوست دارم چون نان و نمک » از بهترین ترجمه هایی هستند که در دهه اخیر به زبان فارسی از شعر های ناظم حکمت ترجمه شده است که هر کدام به تنهایی زیبا و مستقل از یکدیگرند ، اگر چه هر دو کتاب یک شعر را مشترکا ترجمه کرده باشند : این قلب تپنده از کیست/که صدایش بر روی نفس هایمان تاپ تاپ میزند؟/از توست از شهر یا از غروب/ و یا از من است؟/غروب در کجا پایان میگیرد و شهر از کجا آغاز میشود /شهر در کجا پایان میگیرد و تو از کجا آغاز میشوی .(صفحه 63 اخرین شعر ها )و مقایسه میکنیم همین شعر را با ترجمه ای از نوعی دیگر که همان زیبایی و شاعرانگی را در خود دارد از کتاب «تو را دوست دارم...»با ترجمهاحمد پوری در صفحه 100 :این صدا /کوب کوب قلب من /تاب و تب کیست/تو، شهر ، غروب/و یا من ؟/غروب در کدام نقطه به آخر میرسد /شهر کجا آغاز میشود . حال آن که در کتاب «تمام کودکان...» خواننده به این نتیجه میرسد که ترجمه کتاب هیچ حرف یا خلا قیتی حد اقل در ترجمه اشعر این سه شاعر – ناظم حکمت،ویسواوا شیمبورسکا و نزار قبانی- نداشته است. اخمد پوری ترجمه کرده است: تو را دوست دارم / چون نان و نمک /چون لبان گر گرفته از تب. گلرویی میگوید:دوستت دارم/چون نان و نمک / چون لبان گر گرفته تبدار. یا پوری ترجمه کرده است:ترانه انسانها زیباتر تز انسانها/ امیدوارتر از انسانها / غمگین تر از انسانها ... گلرویی میگوید : ترانه های انسانها / زیباتر از خود آنهاست / امیدوارتر و غمناک تر .... پوری ترجمه کرده است:تو مزرعه ای / من تراکتور /تو کاغذی / من ماشین تحریر/همسرم ، مادر پسرم /تو ترانه ای/ من گیتار/... گلرویی میگوید: تو مزرعه ای / من تراکتور! تو کاغذی من ماشین تحریر! همسرم! /مادر پسرم!/ تو ترانه ای من گیتار!؟.... نیز پوری ترجمه کرده است : اندیشیدن به تو زیباست/ و امید بخش... چند وقتی بود که تکلیفان درباره ترجمه آزاد روشن بود چنان که شاعر بزرگ احمد شاملو می گفت که ترجمه هایش از شعر شاعران جهان نوعی ترجمه آزاد یعنی همان بازسرایی اشعار است و این در متونی که ترجمه می کرد صادق و مشهود بود. این دوست ما، تنها خلاقیت را در به هم زدن رسم الخط کتابش با انتقال واو ربط به بالای آخرین کلمه یک واژه و جدانویسی دانشجو به دانش جو و دانشگاه به دانش گاه خلاصه کرده است و منظورش از ترجمه آزاد، شاید انتقال آزاد از دفتر شعر دیگران باشد. اما نکته دیگری که درباره این شاعر و مترجم نباید فراموشمان بشود این است که او برای آنکه به لهجه مشترک برسد، شعرها را برخی به زبان محاوره ترجمه –بخوانید منتقل- کرده است. «در آخرین شعرها» آمده است:در 1902 به دنیا آمدم/ هرگز به شهر زادگاهم برنگشتم / بازگشت را دوست ندارم / در سه سالگی در حلب نوه پاشا بودم / در نوزده سالگی دانشجوی مسکو/... در «تمام کودکان ...» آمده است: سال هزار و نهصد و دو به دنیا اومدم/هیچ وقت به محل تولدم برنگشتم / برگشتن و دوس ندارم / سه سالگی تو حلب نوه پاشا بودم! /نوزده سالگی دانش جوی دانش گاه! / .... یا مارک اسمو ژنسکی با شهرام شیدائی و چوکا چکاد شعرهایی از شیمبروسکا را با نام «آدم ها روی پل» در سال هفتاد و شش توسط نشر مرکز منتشر کردند که در آن می خوانیم: چه بخواهی چه نخواهی / ژن هابت سابقه سیاسی دارند/ پوستت ته رنگ سیاسی دارد / ... و گلرویی آورده است: بخوای و نخوای ژنات سابقه سیاسی دارن! / پوستت ته رنگ سیاسی داره!/ این چنین است که می گویند که شکر خدا که نمردیم که معنی شعر آزاد و رسیدن به لهجه مشترک را فهمیدیم و وقتی در مقدمه میخوانیم: تنها می خواستم حسی را که از خواندن اشعار بیدار این شاعران در من به وجود آمده بود با شما قسمت کنم. باید بگوییم شما زحمت نکشید. ما دوستان شعر و شاعری قبلا از این حال و هوا توسط کسانی که هیچ ادعایی ندارند و تنها به خلاقیت می اندیشند ، خبردار شده بودیم. |
|
|
|