|
. |
|
در ترجمه شعر اولین چیزی که از دست میرود ,« موسیقی کلام» است ,این مشکل را چه میکنید ؟ موسیقی کلام از دست نمیرود ,تفاوت پیدا میکند .ساختار آوایی هر زبان موسیقی کلامی خاص را به شعر تحمیل میکند یا این طور بگویم که شاعر از ان بهره میگیرد و استفاده میکند .شما وقتی که شعری را به یک زبان دیگر ترجمه میکنید ,ضرورتا با موسیقی اولیه ان کاری ندارید . چون ان موسیقی با ساختارهای اوایی همان زبان تنظیم شده است . باید شما دنبال یک موسیقی دیگر در زبان خودتان باشید . در این زبان است که اگر به موسیقی مناسبی دست پیدا کنید ,میتوانید تاثیر شعر را تا حدی به شعر اصلی نزدیک کنید و من سعی کرده ام که این کار را بکنم ,ضرورتا موسیقی اصلی شعر را حفظ نکرده ام . مگر در موتردی که زبان اصلی به زبان ما خیلی نزدیک بود . مثلا در مورد ناظم حکمت یک یا دو شعر ,من موسیقی زبان اصلی را منتقل کرده ام .جز در این موارد که ان هم به که به خاطر قرابت زبانی ما با زبان ترکی ,موفقیت امیز بوده در جای دیگر خودم را ملزم به انتقال موسیقی اصلی نکرده ام . مشکل دیگری که در ترجمه شعر وجود دارد ,« بافت کلمات »است . مثلا ناظم حکمت کلمه قایق را ان قدر تجزیه میکند که به اوا بدل شود ,با این موارد چه باید کرد ؟ در شعر خزر <ناظم حکمت کلمه قایق را تجزیه نمی کند ,عبارت یا بهتر بگویم مصراع را تجزیه می کند و با کلمه قایق کاری ندارد .اگر دقت کرده باشید در ترجمه ای هم که من از این شعر کرده ام ,شکسته شدن مصراع را نشان داده ام . این در مورد یک شعر خاص بود.ولی اگر شاعری بخواهد با کلمه ای خاص در زبان بازی کند ,این کلمه دیگر قابل ترجمه نیست و این یکی از مشکلات بزرگ ترجمه شعر است . شاعرانی که با ظرافت های زبانی کار دارند ,شعرشان به جایی میرسد که دیگر قابل ترجمه نیست ,نمونه اش حافظ.شما میبینید که در زبان های اروپایی ,خیام بسیار معروف تر از حافظ است برای این که خیام چندان با ظراقت های زبانی کاری ندارد اما حافظ با ظرافت های زبان فارسی و گاه حتی واژه ای خاص بازی کرده است . شاید به همین دلیل است که ترجمه شعر حافظ تقریبا غیر ممکن است .اگر شاعری دست به چنین کاری زده باشد معتقدم که ان شعر او را نباید ترجمه کرد . بسیاری از کلمات عامیانه یا اصطلاحات فرهنگ عامه و همچنین بسیاری از کلمات بومی ,قابل ترجمه نیستند ,ترجمه این موارد به چه شکلی خواهد بود ؟ فرق ترجمه شعر با ترجمه نثر و خصوصا داستان و رمان در این است که امتیازات و مشکلات خاصی دارد . در ترجمه رمان وقتی که به چنین جاهایی میرسید,ناگزیرید که انها را ترجمه کنید .اما در شعر این ناگزیری را ندارید . اگر بخواهید اثری از یک شاعر را ترجمه کنید ,میتوانید شعر هایی را که عملا غیر قابل ترجمه است –که این اتفاق در شعر بسیار می افتد –کنار بگذارید . شعرهایی از ناظم حکمت بود که هنوز هم حسرت برگردان انها را در دلم دارم ولی ترجمه نکرده ام . درست به واسطه همان مسئله ای که شما مطرح کردید. گاهی در عالم «تشبیه»؟,دو قوم مختلف دارای دو جهان بینی کاملا متفاوتند .این به ترجمه شعر لطمه نمیزند؟ این نکته بسیار مهمی است . نه در ترجمه شعر که در کل مقوله ترجمه ,با توجه به ویژگی های هر قومی ,بعضی از واژه ها یا بعضی از نمادها مفهوم کاملا متضادی پیدا میکنند .مثلا «جغد»برای ما مفهوم مصیبت ,ویرانی و شومی دارد اما برای زبان های اروپایی نه. این است که اگر احیانا در شعری غربی کسی به جغد تشبیه شده باشد و شما همان گونه آن را ترجمه کنید ,خوانندگان مشکل خواهند داشت .یا مثالی دیگر,چخوف در بسیاری از نامه هایش ,همسرش را به عنوان «سگ کوچولوی من » ,خطاب میکند . در فرهنگ ما لفظ سگ برای محبوب ,لغت توهین آمیزی است . به نظر من مترجم اگر بخواهد احساسات چخوف را منتقل کند باید صد در صد از لغت سگ چشم بپوشد و معادلی را برایش انتخاب کند که همان احساس چخوف را مد نظر داشته باشد .من این کار را به معنای شکستن وفاداری به متن اصلی نمی دانم . درست برعکس,این به معنای وفاداری بیشتر است . من در مورد اشعار نروودا در دو جا این کار را کرده ام . یکی در مورد شعر «بانو».اسم اصلی این شعر ملکه ....******** بود.کلمه *****دارای دو معادل فارسی است .یکی شهبانو یا شاه بانو که یاد اور یک اسم خاص است و بیشتر تداعی کننده ی زن شاه است . از ان حتما باید صرف نظر می کردم میماند کلمه ملکه .این در زمان ما آن وقار و زیبایی کلمه بانو را ندارد بنا به لحاظ های فرهنگی ,در زبان ما شاه از ابهت بیشتری برخوردار است تا ملکه. درست برخلاف زبان انگلیسی که به خاطر تاریخشان ,ملکه عظمت بیشتری دارد ,حالا من به جای ملکه گذاشتم بانو .شاعر میگفت ملکه تویی من گفتم بانو تویی . عملا هم دیدیم که جا افتاد و پذیرفته شد .مورد دیگر شعری بود به نام «کرکس».این کلمه در زبان ما نماد مثبتی نیست .شاعر به دلدارش میگوید تو که روی زمین قدم می گذاری ,من کرکسی هستم بر فراز تو که روزی از بالا فرود می ایم و تو را به برج خود میبرم .من کرکس را برداشتم و جایش شاهین گذاشتم .او کرکس را دقیقا همان میبیند که من شاهین را ان طور میبینم .این دقیقا به خاطر امانت داری به متن است . چون می خواستم محتوای متن را برسانم .امانتداری به ان معنای مکانیکی کلمه نیست که واژه به وا ژه را ترجمه کند . امانتداری بحث دیگر دارد که اتفاقا الان بحث داغ و رایجی است .کتاب خوبی هم در این زمینه در امده است,«گفتمان ترجمه »از علی صلح جو.مفهوم امانتداری در شعر و نثر فرق دارد . در ترجمه,وفاداری اصلی این است که اگر شما شعری را خواندید و احساسی یه شما دست داد,بتوانید این فضا و احساس را –گیریم صد در صد نه –منتقل کنید. یکی از بزرگترین امانتداری ها این است .بعد میرسیم به این که واژه ها و عبارات در ان شعر چه نقشی دارند.باز هم تا جایی که ممکن است ,مترجم باید برای انها معادل پیدا کند .تاکید می کنم معادل ، نه معنا . در مرحله سوم، تازه میرسیم به همان صحبت قبلی : موسیقی و وزن شعر. این جاست که به نظر من ،باید دنبال موسیقی های پذیرفته شده در زبانی بگردیم که داریم به آن زبان ترجمه می کنیم . مطلقا نباید در بند موسیقی شعر اصلی باشیم. مثلا اگر داریم شعری از پوشکین ترجمه می کنیم که در قالب شبه قصیده است و وزن و قافیه دارد ،نباید ناگهان دچار وسوسه شویم و بیایییم و این شعر را در اوزان عروضی بریزیم . میشود این کار را کرد ، اما به نظر من کار عبثی است در مورد شکل ظاهری شعر چه طور؟مخصوصا با تاکیدی که فرمالیست ها روی شکل شعر داشته اند گرچه این شعر ها ،خواه نا خواه این شکل را تغییر می دهد . آیا این دگرگونی به خواسته اصلی شاعر لطمه نمی زند ؟ دقیقا لطمه میزند. حق با شماست.من معتقدم که این شعر ها نباید ترجمه شوند . من شخصا این کار را نمیکنم و خطر ترجمه این کار را به جان نمی خرم. اما زمانی هست که شاعر با واژه ها ،تصویری را نقاشی کرده که در دهه ی شصت هم رایج بود ،مثل شکل گیری یک قطره یا برگ یا از این جور کار ها (که البته من اعتقادی به این شیوه ندارم ). این شعر ها را میتوان یک طوری برگرداند ،منتها این هم بدل میشود به همان بازی که شاعر کرده است . حرف آخر این که من شخصا دور این شعر ها را خط میکشم و ترجمه نمی کنم . در جهان بینی یک قوم، بعضی از کلمات جزو«بتهای ذهنی»آن قوم هستند و سابقه تاریخی دارند ،مثل کلمه «ساقی»برای ما ، آیا این کلمات ترجمه میشوند ؟ من تابه حال به این واژه ها بر نخورده ام. اما نظرم این است که اگر واژه ای که دارای بار معنایی بیشتری نسبت به معادل خودش در زبان دیگری است، بهتر است آن را به همان شکل حفظ کرد. فرض کنید همین کلمه «ساقی» و یا کلمه «رند» من ترجیح می دهم که اگر ترجمه شعری را از فارسی به انگلیسی در دست داشته باشم، جای این کلمه، بنویسم: ********** . بعد در پانویس توضیح بدهم که رند به چه معنا است. البته باز به حرف اول برمیگردم. اگر برای یک شعر کوتاه، بخواهیم ده صفحه توضیح بدهیم، چرا باید آن شعر را ترجمه کنیم؟ گاهی هم مشاهده میشود که موضوع به یک سابقه تاریخی بر نمیگردد و تنها از یک تفاوت اجتماعی نشات میگیرد. مثلا کلمه «بام» که شاملو به آن در شعرش اشاره میکند و میگوید که غربیان اصلا تصویری را که ما از بلم داریم، ندارند. اگر یادتان باشد شاملو همان جا میگوید که این شعر قابل ترجمه نیست. حق هم دارد، آن شعر شاملو را نباید ترجمه کرد. حالا این سوال پیش می آید که سرنوشت چنین شعرهای زیبا چه میشود؟ باید گفت هیچ.! فعلا در شرایطی که دنیا چندین زبان دارد، همین است شاید روزی به جهانی برسیم که یک زبان برای همه قابل فهم باشد با صحبت هایی که شد به نظر میرسد ترجمه شعر کار مشکلی است، این طور نیست؟ ترجمه شعر در واقع کار مشکلی است. این ترجمه یک فرق اساسی با دیگر ترجمه ها دارد. من معتقدم که ترجمه شعر به نوعی بازسرودی است، یعنی سرودنی دیگر. وقتی شعری را میخوانید و این شعر شما را تکان میدهد، باید آن را دوباره بسرایید تا یک ترجمه خوب بشود. مشکل ترجمه شعر از اینجا ناشی میشود. چون کمتر فنی و بیشتر احساسی است. اگر اشکالی باشد در اینجا است. در ترجمه شعر، بیشتر همین سرایش دوباره است که مشکل ایجاد میکند. این جمله معروف اوکتاویوپاز است که گفته است: «شعر ترجمه ناپزیر است» . ولی خود پاز هم شعر ترجمه کرده بود. در واقع بیشتر کسانمی که میگویند شعر ترجمه پذیر نیست، خودشان شعر ترجمه کرده اند. |
|
|
|