|
. |
|
در وهله اول ملاك ملاك اصلي من ذوق و سليقه شخصي است . من بايد از شعري لذت ببرم بايد از شاعري خوشم بيايد و بايد با او حداقل از نظر عاطفي و احساسي هم افق باشم تا اقدام به ترجمه شعرش كنم .اين موارد علت هاي اوليه و انگيزه ي اصلي من هستند در انتخاب كسي كه مي خواهم اشعارش را ترجمه كنم . ولي اخيرا مسئله كمي فرق كرده است و ان هم اين كه ذوق و سليقه مخاطب شعر در ايران هم براي من مهم است. ممكن است من از يك شاعر خاص مثلا «راجر مگاس»كه يك شاعر طنز پرداز انگليسي است شخصا خوشم بيايد ولي ميدانم كه شعرهاي اين ادم با توجه به ذوق و سليقه اي مخاطبان شعري در ايران دارند نمي توانند موفقيتي داشته باشد . اين يكي از عواملي است كه مي تواند شاعران را كنار بگذارد . اما كساني كه انتخاب مي شوند صد در صد بايد اول نظر خود مرا جلب كرده باشند و بايد من با اين شاعران قرابت احساسي و عاطفي پيدا كنم تا بتوانند اشعارشان را ترجمه كنم . شاعراني كه شما دست به ترجمه اشعارشان زده ايد داراي يك سري مشتركات و شباهت ها هستند .يعني يا از شاعران امريكاي لاتين هستند يا از شاعران عرب و ... سوال من اين است كه ايا اين قرابت احساس كه شما مي فرماييد شامل مرزهاي جغرافيايي هم مي شود ؟ مثلا اگر بعه يك شعر خوب از يك شاعر افريقايي هم برخورديد باز دست به ترجمه ان خواهيد زد؟ در واقعيت اين طور نيست اما به طور طبيعي چنين چيزي اتفاق مي افتد. من به عنوان يك ايراني با مجموعه فرهنگي خودم نگاهم به شعر با نگاه شاعري نزديك تر است كه تاريخي شبيه به تاريخ من داشته باشد يا فرهنگي نزديك تر به فرهنگ من . الاتن اگر احيانا از تركيه شيري ترجمه شضود ما با ان احساس نزديكي بيشتري مي كنيم تا از سوييس.به هر حال اگر دقت كنيد وضعيت معيشتي و اقتصادي ما با س.ييس خيلي متفاوت است تا ما و تركيه ،كشورهاي عربي و كشورهاي امريكاي لاتين پيوندها يا اشتراكات فرهنگي و تاريخي ويا اشتراكات حوادث مشابه تاريخي در اين كشورها باعث ميشود كه شاعران در ارائه هنر خود به افق هاي مشتركي برسند كه ما به انها كمتر در شعر اروپا مخصوصا اروپاي شمالي بر مي خوريم .اين يك مورد است. مورد ديگر اين است كه فاصله ي زيادي كه الان اروپا از نظر فرهنگي با ما پيدا كرده است به واسطه رشد صنعت در جامعه و بروز مسائلي مثل مدرنيزم و پست مدرنيزوم باعث شده كه يك مقدار زبان انها براي ما گنگ شود ما الان دقيقا در جريان احساسي انها نيستيم . انها مي توانند در جريان احساسي ما قرار بگيرند چون چنين دوراني را گذرانده اند اما ما نمي توانيم . اين است كه گفتم امروز مثلا كسي بخواهد از شاعران امروز فرانسه و يا انگليس شعري ترجمه كند ئ ان را در اين مرز و بوم ارائه دهد . فكر نميكنم مخاطب چنداني بيايد و اين دليل بر بدي شعر انها نيست .وچون انهن در افق هاي ديگري سير مي كنند . اين كه ميگويم در افق هاي ديگري سير مي كنند به اين معنا نيست كه انها بدترند يا بهتر .من اصلا قصد ارزشيابي ندارم فقط مي خواهم اين را بگويم كه افق ديد انهن نسبت به مسائلي كه مبتلايش هستند خيلي فرق ميكند . پس در واقع اين قرابت احساسي بر مي گردد به مشتركات فرهنگي و تاريخي ما با اين شاعران . كاملا درست است . اين است كه شما ميبينيد من به طور طبيعي و نه از پيشتعيين شده به سراغ نروودا ميروم و يا نزار قباني ،ناظم حكمت ،انا اخماتووا و ... شما زندگي اينها را نگاه كنييد . زندگي تمام اين روشن فكران كه من نام برده ام به نحوي از انحا به زندگي شاعران و روشن فكران ما شبيه بوده و هست . اين قرابت احساسي را كه برخاسته از مشتركات تاريخي و فرهنگي است و من نامش را «خويشاوندي روح»ميگذارم . شما چه طور منتقل ميكنيد وقتي كه مي خواهد از يك صافي به نام ترجمه رد شود ؟ آن هم با مختصات شعر فارسي كه به هر حال مختصات دشواري هم هست ؟ به اين شوال نمي توان پاسخ داد . يا حداقل من نمي توانم . چون معتقدم كه ترجمه اي درست است كه نشاته هايي از من دزرخود دارد ولي هر چه به شعر نزديكتر مي شوم از من فاصله ميگيرد . به طور كلي ترجمه از متون غير داستاني ومستند شروع ميشود تا متون داستاني و نثر و بعد ميرسد شعر . در ترجمه شعر،يك مقداري از فني بودن خود دور مي شود و بيشتر حالات باز افريني دارد . نام اين باز افريني را اگر نوعي خلاقيت هنري بگذاريم مشكل است كه بتوانيم توضيح دهيم چه طور ترجمعه مي شود . مثلا اين كه از يگ شاعر بپرسيم چه طور شعر مي گويد . ياد اين شعر زيباي مولوي مي افتم :چون چنگم و از زمزمه ي خود خبرم نيست /اسرار همي گويم اسرار ندانم /مانند ترازو و گزم من كه به بازار /همي سازم و بازار ندانم . اين است كه چگونگي اش را من نمي توانم جواب دهم اما اين كه ايا شعر از يك فيلتر يك زبان ديگر بگذرد باز شعر به همان حالت اصلي باقي مي ماند يا نه ،من شك دارم و فكر نمي كنم به همان شكل باقي بماند . به احتمال زياد برخي از جذابيت هاي خود را از دست خوتهد داد و در بعضي مواقع شايد جذابيت هاي بيشتري بر ان افزوده خواهد شد كه البته در صد اين دومي خيلي كمتراست .من به اصل شعرهاي خانم بيكل دسترسي نداشته ام اما معمولا نقل قول ميكنند كه ترجمه هاي شاملو بسيار زيباتر از اصل شعر است. اين هم ممكن است اتفاق بيفتد لازم نيست كه هميشه در ترجمه چيزي قرباني شود اما هيچ تضميني هم وجود ندارد كه ترجمه شعر دقيقا همان حلاوت و زيببايي زبان اصلي را داشته باشد . پس تكليف تعهد يك مترجم0نسبت به ان اثر چه ميشود؟اينكه به هر حال مترجم بايد حقف مطلب را در ترجمهاش بيان كند و به متن اصلي وفادار بماند .اين موضوع در شعر فكر ميكنم خيلي سخت تر و پيچيده تر باشد. كل اين مقوله اي كه شما گفتيد در شعر بحث دشواري است. اصلا اينكه در شعر دنبال مطلب بگرديم تا بعد بخواهيم حق مطلب را ادا كنيم كار دشواري است ببينيد! بعضي از شعرها گاهي اوقات از نظر محتوا و مطلب چيز خاصي نميگويد. شما ميدانيد كه در دنيا هزاران هزار يا شايد ميليونها شعر عاشقانه وجود دارد و فكر ميكنيد همه انها چه ميگويند؟ ميگويند كه معشوقم را دوست دارم اما مسئله اصلي اين است كه: يك قصه بيش نيست سخن عشق/ وين عجب كه هر زبان كه ميشنوم نا مككر است. از اين صورت شاعر دقيقا نميخواهد مطلبي را در شعرش برسانئد مترجم هم دنبال حق مطلب نيست كه يك موضوعي را برساند. من فكر ميكنم عناصر شعري اگر توسط نترجم زير ذره بين قرار بگيرد و ببيند در شعر كدام اين عناصر ميچربد همان را اگر به زبان ديگر منتقل كند وفاداري به متن اصلي است در واقع حق مطلب ادا كردن است. به عنوان مثال شما در شعري ميبينيد كه فضا بسيار غمبار و شاعر با كنار هم گذاردن برخي واژه ها خواسته است اين فضا را به شما القا كند: در اين سراي بي كسي / كسي به در نميزند / به دشت پر ملال ما / پرنده پر نميزند . مترجم اين شعر به يك زبان ديگر، اولين وظيفه اش اين است كه كاري بكند وقتي مخاطب آن را ميخواند به همان اندازه كه يك خواننده فارسي زبان ان را ميخواندغم و اندوه را در آن ميبيند به او هم اين احساس دست بدهد. حالا اينجا است كه ميتواند به خود اجازه دهد از بعضي واژه هاي ديگر استفاده كند تا ان غم و اندوه را به مخاطب منتقل كند. البته اينجا بايد مرزها را مشخص كنييم. منظورم اين نيست كه هرچه خواست بگويد ولي فقط غمبار باشد. منظورم اين است آن چيزي كه يك مترجم در درجه اول به آن متعهد است فضاي شعري است و بعد عناصر ديگر. گاهي اوقات شما ميبينيد كه در شعري علاوه بر فضا عناصر ديگري وجود دارد مثل ايماژ يا شعر داراي تصاوير زيادي است كه در اينجا بايد روي آن تصويرها كار كرد. در جاهايي هست كه بعضي از عناصر اصلا راه را بر ترجمه شعري ميبندند و شما بايد از خير ترجمه آن بگذريد. البته بايد بگويم خوش بختانه اين حسن در ترجمه شعر موجود دارد كه شما ميتوانيد بعضي از اشعار را كنار بگذاريد چون هر شعر مستقل است. در واقع هنگامي كه شما مجموعه اي را براي ترجمه اماده ميكنيد ميتوانيد بعضي از شعرها را كنار بگذاريد و ترجمه نكنيد و هيچ مشكلي هم پيش نيايد. دليلتان هم اين باشد كه نتوانستيد اين شعر را ترجمه كنيد اما اين كار را در رمان نميتوان كرد. شما اگر يك پاراگراف را به خاطر اينكه قابل ترجمه نيست كنار بگذاريد كل متن ناقص ميشود گاهي اوقات در شعر بخصوص در شعر كلاسيك ما يك يك بازي هاي فرهنگي ميشود كه آن شعر را غير قابل ترجمه ميكند و بايد در اين مورد بحث كرد. منظورتان از بازي هاي فرهنگي چيست ؟ شايد كلمه بازي را من خوب به كار نبردم .ظرافت هاي فرهنگي است كه يك شاعر تاكيد بيشترش روي ان است كه در ان فرهنگ و تاريخ يك ملت خاصي به كار رفته است كه اگر شما بخواهيد ان را ترجمه كنيد مجبوريد براي هر سطر زير نويسي دهيد كه اين زيرنويس ميتواند به طرز ناراحت كننده اي شما را از ان حال و هواي شعر در بياورد . چون شما تاريخ نمي خوانيد.شما ميخواهيد شعري را بخوانيد و لذت ببريد . به عنوان مثال اين بيت از شعر حافظ:چنين كه صومعه الوده شد به خون دلم /گرم به باده بشوييد حق به دست شماست. پشت اين بيت فرهنگ ما خوابيده است .نحس بودن خون ،شستن خرقه با شراب كه نبايد شست چون خود مي هم نجس است ،حقي كه به دست شماست كه معلوم نيست منظور حافظ اين است كعه حق با شماست يا منظورش اين است كه من كه حقم، در دست شما هستم ،يعني من «ان الحق|»ام و هزار و يك مسئله ديگر كه با يك خواننده ي اروپايي به سادگي ارتباط برقرار نخواهد كرد . ترجمه چنين چيزي ريسك و خطر بزرگي است و حتما بايد براي ان يك زيرنويس دو صفحه اي در نظر گرفت اينها همه به خاطر ان فشردگي ان عناصر فرهنگي اسنت كه در اين سطر مستتر است. آقاي پوري! اين طور كه از فحواي كلام شما بر مي ايد به نظر مي ايد كه ترجمه شعر شك خود افرينشي ديگر باره است .من فكر مي كنم شما كه در اين افرينش ديگر باره بيشتر به محتوا مي پردازيد تا فرم . يعني ان قدر كه به انتقال درونمايه و محتواي شعر اهميت مي دهيد شايد به فرم اهميت ندهيد.اين طور نيست؟ ببينيد ! اين بحث محتوي و فرم بحث پيچيده اي است و به نظر من مخصوصا در سالهاي اخير خيلي مشخص نشده .من بدون اين كه بخواهم وارد اين بحث ها شوم به اين شكل سوال شما را پاسخ مي دهم كه اگر منظورتان از محتوا ان چيزي است كه شاعر مي خواهد بگويد قبلا درباره اش صحبت كرديم كه معمولا در شعرها اين اصل نيست و اگر منظورتان از فرم فقط شكل بيان و اشكال مختلف شعري است من اين توضيح را ميدهم كه معمولا در شعرهايي كه سنتي هستند ترجمهشان مستلزم اين است كه شمات تا حدي از ان فرم دست بكشيد . چرا؟ جون بسيار سخت خواهد بود كه معادل دقيق ان را در زبان خود پيدا كنيد . به عنوان مثال فرض كنيد كه ما يكي از قصيده هايمان را مي خواهيم به زبان نروژي ترجمه كنيم . حال اگر زبان نروژي در سابقه ي تاريخ شعري خود قصيده نداشته باشد چه كار بايد كرد ؟ اين است كه معمولا بايد از ان چشم بپوشيد. عكس اين قضيه هم صدق مي كند؟ بله ! مثلا كاري كه – من الان دقيقا يادم نيست كه چه كسي بود ولي يكي از بزرگان ادبيات فارسي ما بود – انجام داد اين بود كه شعري از پوشكين را در قالب قصيده ترجمه كرده بود و اين به نظر من شخصا بسيار تجربه ي خنده داري شده بود . چون شما اصلا احساس نمي كرديد كه اين شعر را پوشكين گفته بلكه فكر مي كرديد شعري از منوچهري دامغاني مي خوتنيد . اين است كه بايد ان فرم هاي سنتي كه براي خودش داراي سابقه تاريخي است و قوانين و قواعدي دارد كه جا افتاده و مخصوص ان فرهنگ است حتما از ترجمه ان چشم پوشيد . اما شعرهاي ازاد داراي فرمي است كه ان را ميشود كار كرد به اين معني كه مثلا موسيقي شعري در بعضي از انها است كه ميتوان ان را با توجه به ذوق و سليقه مخاطب يك زبان خاص منتقل كرد . عناصر ديگر عناصر بيرون شعر هستند . اينجا به همان پيچيدگي بحث فرم و محتوا نزديك مي شويم، از نظر من فرم و محتوا فقط نحوه بيان ظاهر و معني شعر نيست . در واقه بغرنج بودن موضوع هم همين جاست كه عناصري در شعر وجود دارد به نام عناصر بيروني كه به گونه اي شكل و ظاهر يك شعر را مي سازد اين عناصر بيروني را مي شود تا حدي اگر قابل انتقال باشد منتقل كرد مثلا نوع قرار گرفتن ابيات يا نوع شكستن انها اما گفتم اگر اين عناصر سنتي باشند به نظر من ترجمه ان كار درستي نيست در ترجمه اشعار كه به زبان فارسي بر مي گردند چه طور ؟منظورم شعر نو است نه كلاسيك ،از اين بازي هاي زباني يا فرم هايي كه استفاده مي شود در شعر فارسي،در ترجمه ها يتان استفاده مي كنيد؟ اين اگاهانه صورت نمي گيرد . معمولا استفاده مي كنم ولي اصل مسئله من اين است :اگر استفاده بيش از اندازه ازاين عناصر توجه شما را معطوف كند به يك شاعر خاص تا شما از ان شعر اصلي دور شويد من اين كار را نمي كنم . حداقل بعد از ترجمه وقتي ان را خواندم و خودم به اين نتيجه رسيدم كه اين ترجمه مثلا شبيه يكي از شعرهاي سهراب سپهري شده من عمدا ان را ميشكنم. به خاطر اين كه توجه شما را به شاعر ديگري جلب نكند و شما يتوانيد با شعر اصلي ارتباط برقرار كنيد . اما اين كه براي رساندن فضا و يك پيام عاطفي در شعر از ظرفيت هايي كه در شعرمان وجود دارد استفاده كنم مسئله ديگري است . يادم هست در يكي از شعرهاي«انا اخماتووا »به طور نا خود اگاه اين كار را كردم . در ان شعر، شاعر اشاره مي كند در جايي كه معشوقش امده در پشت ديوار او در عين حال كه خوشحال است ولي مي داند كه به هر حال باز غمي به سراغش امده و مي بينيد كه اين چندمين باري است كه اين كار شده و با اين كه شادمان است ميگويد كه مي دانم باز مثل هميشه غمي به ديدارم امده . من بدون اين كه واقعا بخواهم و قصد و اراده اي داشته باشم ان را اين طور ترجمه كردم :«غمي هستي كه از نو به مبارك بادم آمده اي» كه اشاره اي است به شعر حافظ اين كارها اگر بتواند به رساندن فضاي اصلي كمك كند با توجه به سابقه ي فرهنگي مان ،حتما از ان استفاده مي كنم . بحث ديگري كه در باب ترجمه بايد عوان كرد اين است كه اگر چه فشردگي عناصر فرهنگي در بعضي ابيات شاعران كلاسيك ما مانند حافظ يا مولانا به حدي بالا هست كه اين اشعار را غير قابل ترجمه مي كند ولي از ان طرف مترجمتن ما هم كم كاري كرده اند . چرا ادبيات ما با وجود قابليت هايي كه دارد جهاني نمي شود ؟اشكال كار در زبان فارسي است يا كم كاري مترجمان ؟ در جواب شما بايد بگويم كه سران ادبيات كهن ما تا حدي به جهان معرفي شده اند حد اقل خيام را به ياد داشته باشيم كه امروزه بسياري از مردم جهان با اشعارش اشنا هستند خب! اين بخاطر ترجمه خوبي بود كه از اشعارش شده بود! نه فقط به خاطر ترجمه موفق بلكه بخاطر حرفي است كه ميزند و اين مقبول ذهن اروپايي يه خصوص در قرن بيستم بود چون بسيار نزديك بود با آنچه كه انها مي انديشيدند و به همين دليل بود كه زبان خيام خيلي راحت ميتواند ترجمه شود. چون خيام كاري با بازي هاي زباني نداشت او بيشتر در پي ان بود كه مسئله اصلي اش را مطرح كند. اما اينكه چرا ادبيات معاصر ما ترجمه نميشود فقط و فقط تمام تقصيرها گردن مترجمان نيست هرچند كه اين هم يكي از دلايل است ولي عوامل ديگري نيز وجود دارد. مثلا خود زبان ما يكي از اين عوامل است اين زبان و خط جزو زبان و خط اروپايي نيست در نتيجه آنها خيلي كمتر سراغ زبان ما مي آيند. يكي ديگر از دلايل اين است كه ما شاعر جهاني كم داريم. خيلي كم داريم. در مقايسه با شاعران مطرح جهان واقعييت اين است كه ما نهايتا چهار شاعر بيشتر نداريم كه بتواند در عرصه هاي جهاني با غولهاي شعري دنيا رقابت كند. در مورد اين شاعران هم به نحوي از انحاء تلاش شده. ولي براي اينكه ما شعر خودمان را بدون اينكه با غولها سروكار داشته باشيم ، بخواهيم به جهان معرفي كنيم طبيعتا احتياج به مترجم اش داريم اما مترجم هم همين طوري دست به ترجمه نميزند بايد مخاطب داشته باشد بايد آنجا ناشراني كه بخواهند آنرا چاپ كنند. اين ناشران هستند كه به سراغ مترجم يا حداقل كاري كه كرده مي ايند. وقتي من مترجم كتابي از شاعري ايراني را اماده چاپ ميكنم ولي هيچ ناشري در خارج حاضر به چاپ ان نميشود طبيعتا من كار دوم را نخواهم كرد. كما اينكه اين اتفاق هم مي افتد مگر اينكه دانشگاهي در آمريكا يا اروپا پيدا شود كه با بودجه اي محدود به خاطر كار تحقيقي بخواهد سه هزار نسخه از اين نوع كتابها را چاپ كند ان هم در اروپايي كه پايين ترين تيراژ كتاب سي هزار تا است. ريشه يابي اين مسئله كار بسيار دشواري است. بايد عميق بحث شود و به دلايل اين مسئله عميق رسيدگي كرد كه من الان به اين موضوع نميپردازم پس بطور خاص در مورد يكي از دلايل كه به گفته شما زبان فارسي است صحبت كنيم. اين كاستي هاي زباني چيست كه باعث جهاني نشدن ادبيات ما شده اند؟ يكي از مشكلات زبان فارسي در عرصه جهاني مخصوصا در ارتباط با زبانهاي غربي اين است كه بسيار متفاوت است اول از خط شروع ميكنيم: فرض كنيد يك نفر در اروپا بخواهد يكي از زبانهاي شرقي را ياد بگيرد. اگر انگيزه اين فرد فقط ياد گرفتن زبان باشد برايش سادهتر اين است كه زبان تركي استانبولي را بياموزد چون حداقل خود اين زبان همان خط خودش است و او سريعتر خواهد توانست با آن ارتباط برقرار كند. غير از اين انگيزه هاي ديگري هم در يادگيري زبان وجود دارند. امروزه ذوق و شوق بيشتري براي يادگيري زبان عربي در جهان ديده ميشود اين دلايل بسياري دارد. اولا كه از نظر اقتصادي و اجتماعي، اعراب در حال پيدا كردن نفوذ بيشتري هستند. ثانيا بخاطر نوع تاريخ پول و نفت شان يا اين طور بگوييم به واسطه زنده بودن در عرصه حياتشان بيشتر مطرح هستند. حتي از نظز كمي و تعداد نفرات كه در جهان دارند باعث شده كه اهميت بيشتري بيابند در نتيجه توجه بيشتري را هم جلب ميكنند. پس بر تعداد كساتي كه ميخواهند با اعراب ارتباط برقرار كنند افزبوده خواهد شد. اما براي زبان فارسي انگيزه بسيار كمي وجود دارد. بايد يك سري حوادث ساسي اجتماعي و اقتصادي اتفاق بيفتد كه توجه دنيا را جلب كند. مثلا در بحران افغانستان عده اي خواستند بلا فاصله زبان فارسي ياد بگيرند كه البته اين بحران احتمالا تاثير خود را خواهد گذاشت و موج گذرايي به وجود خواهد امد براي يادگيري زبان فارسي، اما اين موج فروكش ميكند. ما اگر در عرصه جهاني فعاليت و نمود بيشتري داشته باشيم توجه انها بيشتر به زبان ما جلب خواهد شد و آثار بيشتري را از ما ترجمه خواهند كرد اين هم يكي از مشكلات زبان ما است. آخرين مشكل ، كه البته مشكل خاص زبان ما نيست – غرابت فرهنگي است – غرابت به معناي دوري منظورم است –غرابت فرهنگي ما با آنها باعث ميشد كه هر كس اين خطر را نكند و به زبان فارسي نزديك نشود مگر اينكه كارش آكادميك باشد. آيا معاصر بودن هم تاثيري در ترجمه آثار ادبي دارد؟ ببينيد! من شاعران را به دو دسته تقسيم بندي ميكنم: كلاسيك و مدرن. در مورد شاعران كلاسيك، به هر حال آنها غربال شده اند و تا به امروز تكليفشان در سطح جهاني مشخص شده و ما بيشتر از اين نميتوانيم با دنيا درگير شويم كه چرا مثلا ناصرخسرو شناخته نشده. اما بحث اصلي ما شعر امروز است. شما به درستي گفتيد كه شعر امروز به واسطه داشتن اشتراكات مسائل انسان امروزي طبيعتا قرابت و نزديكي زيادي ميتواند با شعر جهان داشته باشد و اين يكي از عوامل مهم و مثبتي است كه ميتواند مخاطبان شعر را در دنيا به شعر كساني مانند شاملو جلب كند. چرا كه شاملو به قول خودش درد مشترك انسانها را در شعرش فرياد ميكند و به نظر من اينجا اگر همان سدي را كه گفتم و سد زبان فارسي است برداشته شود ما شاعران بزرگي داريم كه به دنيا عرضه كنيم و آنها ميتوانند دوشادوش ديگر شاعران بزرگ بدرخشند و مطرح شوند. در پايان بحث ميخواستم بپرسم با توجه به اينكه شما شاعران بسياري را با قابلبت هاي شعري شان به جامعه ادبي ايران شناسانده ايد تاثير كار خود را چقدر و چگونه ديده ايد؟ من از اين مسئله آمار ندارم ولي اين را ميدانم كه تاثير گذار بوده است. حداقل اين را از زبان دوستان شاعرم بسيار شنيده ام بگذاريد من اينجا مسئله اي را روشن كنم و ان اينكه فكر نشود تنها من مترجم شعر بوده ام. نه ، بحث من كلي است. كلا من و دوستان مترجم ديگرم اين تشويق را شنيده ايم و ميدانيم كه اين كار تاثير بسيار بسيار مثبتي در شعر امروز ما و شعر شاعراني كه به زبانهاي خارجي دسترسي ندارند خواهد گذاشت. در واقع آنها از طريق اين ترجمه ها ميتوانند چيزهاي زيادي بياموزند و آموخته اند. |
|
|
|