AhmadPoori.com Logo

Ahmad Pouri

 

.

در ترجمه شعر اولین چیزی که از دست میرود ,« موسیقی کلام» است, این مشکل را چه میکنید ؟

موسیقی کلام از دست نمیرود ,تفاوت پیدا میکند .ساختار آوایی هر زبان موسیقی کلامی خاص را به شعر تحمیل میکند یا این طور بگویم که شاعر از ان بهره میگیرد و استفاده میکند .شما وقتی که شعری را به یک زبان دیگر ترجمه میکنید ,ضرورتا با موسیقی اولیه ان کاری ندارید . چون ان موسیقی با ساختارهای اوایی همان زبان تنظیم شده است.

باید شما دنبال یک موسیقی دیگر در زبان خودتان باشید . در این زبان است که اگر به موسیقی مناسبی دست پیدا کنید ,میتوانید تاثیر شعر را تا حدی به شعر اصلی نزدیک کنید و من سعی کرده ام که این کار را بکنم ,ضرورتا موسیقی اصلی شعر را حفظ نکرده ام . مگر در موتردی که زبان اصلی به زبان ما خیلی نزدیک بود .....

ايا شعر ترجمه پذير هست يا نه؟

 شعر هم ترجمه پذير هست و هم نيست .به اين معنا كه شعرهايي هستند كه امكان ندارد بتوان ان را ترجمه كرد و طبيعتا صلاح بر اين است كه مترجم از خير ترجمه شعر بگذرد و اين زماني است كه بازي هاي زبانب در شعر زياد است . خب بازي هاي زباني هم چون در چارچوب يك زبان خاص است قابل انتقال به زبان ديگري نيست . ترجمه چنين شعرهايي بيشتر شبيه مقاله ميشود ،زيرا براي ان مجبور هستي مدام پانويس بدهي. مثلا يك غربي براي خواندن يك سطر از حافظ بايد دو صفحه هم پا نويس بخواند تا ان لذتي را كه از خواندن شعر به ما دست ميدهد ،درك كند . اما در در مقابل شعري هم وجود دارد كه مي توان ان را ترجمه كرد.ان دسته از شعرهايي كه بازي هاي زباني كمتري دارند و در عوض انتقال حس و فضا در انها زياد است .كه بايد اول حسو فضاي انها را پيدا كرد و بعد در قالب زباني ديگر ترجمه شان كرد.....



شیوه و شگردهایی که در مقام تجربه آموخته اید چیست؟

نمیدانم منظور از شیوه و شگرد چیست(البته در ترجمه شعر)  اما این را می دانم که در تجربه اموخته ام زبان شعر نرجمه شده باید شعریت داشته باشد و ترجمه تحت اللفظی نباشد.

دقت در ترجمه ادبی به چه معنا است؟

 به این معنا است که مترجم باید دقت کند و ببیند خالق اثر در زبان دیگر می خواهد چه بگوید و چگونه بگوید و چه سان در مخاطب تاثیر بگذارد. پس از یافتن پاسخ این سوالات باید بیشترین توان خود را برای انتقال همان ها این بار در زبان مقصد به کار برد....

با آغاز قرن بیستم ،امپراتوری قدرتمند عثمانی نزدیک به ششصد سال بود که سلطه بلا منازع خود را در عرصه های گوناگون زندگی ،بر مردم دیار عثمان اعمال کرده بود .
در این شش قرن سه نوع شعر ،در زبان ترکیه رواج داشت:شعر دیوان ،شعر دراویش و شعر «عاشیق» ها .شعر دیوان یا شعر رسمی دربار عثمانی،که منهم ترین و به عبارتی ،غالب ترین شعر مکتوب ترکی بود ،تحت نفوذ شعر عربی و فارسی و نظام شکلی آن همانند نظام عروضی رایج در شعر فارسی بود.اما چنین نظمی با ساختار آوایی زبان ترکیه ای هم خوانی نداشت.مثلا در زبان ترکی مصوت بلند وجود ندارد و این یکی از بزرگترین دشواریها برای ریختن آن در قالب اوزان عروضی بشمار می رود که بر پایه هم نشینی هجا های کوتاه و بلند استوار است.شاعر دیوان ،برای حل این مشکل،چاره ای جز به کار گیری واژه های فارسی و عربی نداشت و شعر دیوان از این رهگذر تا جایی اجازه ورود به واژه های فارسی و عربی را داد
...


یادداشتی بر کتاب «تمام کودکان جهان شاعرند» برگردان یغما گلرویی

مطمئنا وقتی مترجم داشته مقدمه کتابش را می نوشته به این فکر نبوده است که دارد تند میرود وگرنه هیچ وقت به این راحتی حکم صادر نمی کرد و جماعتی را نمیکوبید که خود هیچ جنگ افزاری –که همان خلاقیت است- را برای مقابله یا ندارد یا اگر دارد فکر می کند حالا وقت رو کردن آن نیست. در باره اثری تازه از یغما گلرویی میگویم با نام «تمام کودکان جهان شاعرند» که در سال جاری توسط نشر دارینوش منتشر شده است. این کتاب شامل ترجمه ای از شعر شاعرانی نظیر ناظم حکمت ، فدریکو گارسیا لورکا ، شیمبورسکا و غیره است. مترجم در این کتاب سعی داشته است که تمام شعر های این شاعران را به «لهجه مشترک برساند» چنان که گویی یک نفر تمام شعر ها را سروده باشد. از این رو در بخشی از مقدمه که «شعر کلید جهان است» نام دارد می خوانیم .....



هرگز ندانسته ام بهترین خاطره چه معنی دارد شاید همان باشد که زمانی مه در پی اش هستی ناگهان از میان انبوه خاطرات برایت دست تکان میدهد و تامیایی به ان توجه کنی و ببینی که بهترین است یا نه شادمان از این که از غبار خاطره خانه بیرون امده است،سر و صورت پاک میکند،شانه میتکاند...مهدی غبرایی میگوید:«نایپل آمده است و من میخواهم در هتل به دیدنش بروم ،می ایی؟»...خودش است. همان چهره ای که پیشتر عکسش را در روزنامه ها و مجلات آن سوی دنیا دیده بودم .سیه چرده ،چشمان درشت هندی،گونه های برجسته و شانه باریک سرخپوستی،قدی نسبتا کوتاه و چاق،کلاه شاپو بر سر :یکی از ساکنان «خیابان میگل» و یا خود «آقای بیسواس»...«بیسواس» را تازه خواندهام و از وسوسه ی سخن گفتن از ان دور نمیشوم اما پیرمرد حواسش جای دیگر است.فروتنی بیش از حدش و چشمانش که به هر اظهار نظری گشاد میشود و حیرتش را نشان میدهد،برخورنده است.....


متن مصاحبه و خبر شماره 1 متن مصاحبه و خبر شماره 2 متن مصاحبه و خبر شماره 3 متن مصاحبه و خبر شماره 4 متن مصاحبه و خبر شماره 5 متن مصاحبه و خبر شماره 6 متن مصاحبه و خبر شماره 7 متن مصاحبه و خبر شماره 8 متن مصاحبه و خبر شماره 9 متن مصاحبه و خبر شماره 10 متن مصاحبه و خبر شماره 11 متن مصاحبه و خبر شماره 12 متن مصاحبه و خبر شماره 13 متن مصاحبه و خبر شماره 14 متن مصاحبه و خبر شماره 15 متن مصاحبه و خبر شماره 16 متن مصاحبه و خبر شماره 17 متن مصاحبه و خبر شماره 18 متن مصاحبه و خبر شماره 19 متن مصاحبه و خبر شماره 20

Home Page ] Published Books ] [ Media Center ] Biography ] Photo Gallery ] Daily Blog ] Write a Letter ]