|
. |
ظرافت را نمی توانی ظرافت را نمی توانی با چیزی در آمیزی ، رام خویی را هم. بیهوده شانه ام را
بر خز مپیچ. بس است دیگر. خواهش می کنم، نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پر سوز، آن نگاه وحشی و گرسنه را بهتر می شناسم!
آری من آن... آری من آن جمع های شبانه را دوست داشتم: گیلاس های پر از یخ بر میزی کوچک. بخار خوش بو و رقصان قهوه، گرمای مطبوع آتش سرخ ، شوخی های تند و تیز ادبی، و نگاه نخستین یک دوست ، شرم آگین و وحشت زده.
از تو گسسته ام دیگر از تو گسسته ام دیگر و آتش درونم را آرامشی است اینک. دشمن جاودانی ام ! اکنون باید یاد بگیری چگونه با تمامی قلب عاشق باشی.
من اینک رها شده ام ، با زندگی آسوده خوابی سنگین خواهم کرد تا شهرت با هیا بانگ کر کننده خود سپیده دمان برایم شادی آورد.
نه نیاز به دعایت دارم نه انتظار نگاهی به وداع. باد های نرم التهاب دل را فرو می نشانند و برگ های پاییزی ان را می پوشاند.
جدایی از تو هد یه ای است ، فراموشی تو نعمتی. اما عزیز من ،آیا زنی دیگر صلیبی را که من بر زمین نهادم بر دوش خواهد کشید؟
|
|
|