|
. |
غول چشم آبی ، زن ریزاندام و یاس سفید او غولی بود چشم آبی دل به زنی ریز اندام سپرد. رویای زن خانه ای بود کوچک با یاس سفید در باغچه اش.
دیو دیوانه وار عاشق بود . دستانش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود . نمی توانست خانه ای کوچک بسازد کوبه دری را بزند با یاس سفید در باغچه اش.
او دیوی بود چشم آبی دل به زنی ریز اندام سپرد زنی ظریف و ریز اندام. زن خسته از قدمهای بزرگ دیو تشنه آسودگی بود . روزی« بدرود» ی گفت به دیو و در آغوش مردی پولدار و کوچک اندام به خانه ای رفت
با یاس سفید در باغچه اش.
حالا خوب می داند که برای دیو چشم آبی و عشق او در خانه ای
با یاس سفید در باغچه اش نمی شود حتی گوری هم ساخت
سیگار نیفروخته
امشب او می میرد با سوخته سربی بر پیراهنش. امشب او رفت سراغ مرگ با پای خود...
- سیگار داری؟ گفت.
-دارم گفتم. -کبریت؟ -نه.
سیگار را آتش سرب هم می گیراند.
سیگار را گرفت، رفت... شاید اکنون
دراز به دراز افتاده بر لبانش سیگاری نیفروخته بر سینه پیراهنش زخمی سوخته. رفت فرمان آتش. و تمام. تو در آن بالا میان شاخه های پر میوه چشمان سبز تو لبریز از آفتاب لبانت پوشیده از عسل من این پایین کنار درخت پای در گودال... من خیلی پیشتر از تو خواهم رفت و تو خواهی ماند بی من در روزهای پیری ات.
|
|
|