|
. |
صفحه 78 كنيپر – 24 سپتامبر – مسكو
چرا نمي آيي، آنتوان عزيز. سر در نمي آورم.من نامه ننوشتم چون منتظرت بودم و مي خواستم دوباره ببينمت. چه چيز مانع آمدنت مي شود؟ چه چيزي نگرانت كرده است؟ نمي دانم چه بگويم. خيلي نگرانم. شايد نيازي براي ديدن من نميبيني. من واقعا رنجيده ام. از اينكه با من رو راست نيستي. دلم مي خواهد هر روز گريه كنم. همه مي گويند تو عازم خارج هستي. درك نمي كني كه چقدر سخت است همه اين چيزها را بشنوم و مجبور شوم به صدها سوال جواب دهم؟ هيچ چيز نمي دانم. به صورت مبهمي مي نويسي – بعدا مي آيم – يعني چه؟ اينجا هميشه گرم است و خوب، حال تو اينجا كاملا خوب خواهد بود. ما مي توانيم پيش هم باشيم و همديگر را دوست داشته باشيم. اين جوري مي توانيم چند ماه جدايي بعدي را خوب طاقت بياوريم. اگر تو را نبينم زمستان را نمي توانم سر كنم. تو قلبي داري پر عشق و لطيف، چرا داري سنگش مي كني؟ شايد دارم مزخرف مي نويسم، نمي دانم اما چيزي در ذهنم مدام نق ميزند كه بايد همديگر را ببينيم. تو بايد بيايي. تصور اينكه تو تنهايي و همه اش در فكري، فكرهاي بي پايان، برايم وحشتناك است. آنتوان عزيز و محبوبم، پيش من بيا. نمي خواهي با من صحبت كني؟ آيا فكر پيوند سرنوشت تو با من آنقدر برايت ناراحت كننده است؟ با نهايت صداقت برايم بنويس. بين ما همه چيز بايد صريح و بي پرده باشد. به من بگو در قلبت چه مي گذرد. هر چه مي خواهي از من بپرسجواب خواهم داد. مرا دوست داري؟ شايد چنين احساسي برايت خوب باشد. من نياز به احساسي دارم كه برايم گرمابخش باشد نه اينكه سردرگمم كند. ما بايد درباره خيلي چيزها با صراحت و روشني صحبت كنيم. قبول نداري؟ من تقريبا هر روز در انتظارت هستم. فصل تاتري امشب آغاز مي شود. من بازي ندارم با «ماشا» خواهم بود. «گوركي» اينجاست. «سولرژيتسكي» مي آيد به ديدن ما. حالم خوب نيست. قلبم سنگين است و متلاطم. اشتها ندارم و خوابم كم شده است. درباره همه اين چيزها فكر كن و نامه اي بفرست به اولگايت. مي بخشي كه نامه ام اين قدر مغشوش است. صفحه 79 چخوف – 27 سپتامبر – يالتا
اولگاي عزيز، هنرپيشه كوچك و فوق العاده ام. چرا لحنت آنقدر تلخ و غمگين است؟ آيا من آنطور كه مي گويي هستم؟ در اين صورت مرا ببخش عزيزم اما از دست من عصباني نباش، من آنقدر ها هم كه فكر ميكني بد نيستم. علت اينكه نتوانستم بيايم مسكو اين بود كه مريض بودم. مطمئن باش هيچ دليل ديگري نداشت. مطلقا هيچ. قول مي دهم. باور ميكني؟ تا ده اكتبر در «يالتا» خواهم بود و كار خواهم كرد، بعد به مسكو خواهم رفت يا به خارج. بستگي به سلامتي ام دارد. در هر صورت برايت نامه خواهم نوشت. نه از برادرم و نه از خواهرم يك سطر هم نامه نداشتم. حتما از چيزي عصباني هستند. نمي دانم چه؟ ديروز به ديدن دكتر «سردين»1 رفتم. مهمانهاي زيادي داشت كه بيشترشان را نمي شناختم ]...[ روماتيسم دارد. برايم از «دوشيزه برفي» بنويس و بگو شروع فصل چطور بود، بچه ها در چه حال و هوايي هستند، تماشاچي ها چطورند و غيره و غيره. تو مثل من نيستي. تو چيزهاي زيادي داري بنويسي، اخبار زيادي داري به من بدهي – در حالا كه من هيچ چيز ندارم كه به تو بگويم – چرا فقط يك چيز: اوروز دوتا موش گرفتم. هنوز باران نيامده است. خشكسالي بي سابقه. بيچاره درختان، مخصوصا اين طرف كوه، يك قطره هم آب نيست و آنها دارند زرد مي شوند درست مثل آدمهايي كه يك قطره هم سعادت در زندگي نداشته اند. فكر ميكنم اجتناب ناپذير است. نوشته اي: «تو دلي لطيف و پر از عشق داري سنگش نكن». هرچه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم چه موقعي چنين سنگدلي از خود نشان داده ام. من هميشه تو را از ته دل دوست داشته ام و محبتم را به تو نشان داده ام و اين را هرگز پنهان نكرده ام و تو مرا بدون دليل متهم مي كني. از نامه ات بر مي آيد كه منتظري با هم مسائل را حل و فصل كنيم. مي خواهي گفتگويي طولاني با چهره هايي جدي با هم داشته باشيم اما من نمي توانم جز آنچه بيشتر از دو هزار بار گفته ام به تو بگويم و آن اينست كه «دوستت دارم». اينكه ما كنار يكديگر نيستيم نه تقصير توست و نه تقصير من. تقصير شيطان است كه چنين شيفتگي در من و عشق به هنر در تو نهاده است. بدرود اي عزيزترين فرشته ام. تمامي فرشتگان نگهبانت باشند. از دست من عصباني نباش كبوترم، غمگين نباش، مهربان باش. از تاتر چه خبر؟ برايم بنويس. آنتوان تو
1. يكي از پزشكان معالج چخوف.
|
|
|