|
. |
بازی در صحنه در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام می گویم میان ما چیزی نبوده است تنها برای این که از دردسر به دور باشیم شایعات عشق را، با ان شیرینی، تکذیب میکنم و تا ریخ زیبای خود را ویران میکنم. احمقانه،اعلام بی گناهی میکنم نیازم را میکشم ، بدل به کا هنی می شوم عطر خود را میکشم و از بهشت چشمان تو می گریزم نقش دلقکی را بازی میکنم،عشق من و در این بازی شکست می خورم و بازمی گردم زیرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند، و دریا نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ، کشتی هایش را.
تاکستان
هر مردی که تو را پس از من ببوسد بر لبانت تا کستانی خواهد یافت که من کاشته امش.
*** آن گاه که می شنوم مردان چه مشتا قانه از تو سخن میگویند و زنان چه کینه جویانه می دانم چه اندازه زیبایی.
|
|
|