|
. |
صبح
از کنار گورستان گذشتیم آن جا همه بودند هم فاتحین هم شکست خوردگان در تاریکی نمی توانستند ببینند چه کسی فاتح شد.
« لنگستون هیوز» از میان راه
بر کناره ی بام ابری می رقصد سه قطره آب آویزان از ناودان سه ستاره
سه الماس و چشمان درخشان تو،خیره آفتاب پشت پنجره ظهر.
« پیر روردی» پاریس در شب
سه کبریت، یک به یک در شب روشن شد اولی برای دیدن تمامی صورت تو دومی برای دیدن چشمانت سومی برای دیدن لبانت و بعد تاریکی غلیظ برای این که به خاطر بسپرم همه را زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام.
« ژاک پره ور » گور نبشته ای برای یک دهقان اسپانیایی
ژنرال فرانکو احضارم کرد من سرباز شدم. فرار نکردم می ترسیدم ، ممکن بود تیر بارانم کنند. می ترسیدم ، این بود که در ارتش، علیه آزادی،علیه عدالت جنگیدم. اما باز هم مرگ به سراغم آمد،آن گونه که سراغ دیگران میرود.
« پل الوار» بوسه
بوسه بر پیشانی ، شوربختی را می سترد بر پیشانی ات بوسه می زنم. بوسه بر چشمان ، بی خوابی را می زداید بر چشمانت بوسه می زنم. بوسه بر لب ها ، ژرف ترین عطش ها را سیراب می کند بر لبانت بوسه می زنم. بوسه بر سر،خاطره ها را می روبد بر سرت بوسه می زنم. « مارینا تسوتا یوا»
|
|
|